خدایا
این سیم ما خیلی وقته درست و حسابی وصل نیستا
اتصالی داره انگار
نجاتمون بده
کجایی تسوس؟ بیا این شمشیر و سپر رو ازم بگیر.
خسته ام.
دیروز تولدم بود!!!
دو-سه روز پیش فهمیدم که خانواده ی عزیزم تصمیم گرفتن واسم جشن بگیرن و دوستامو دعوت کردن! خیلی بهم خوش گذشت، دور هم با دوستان و فامیل و کلاً خوشگذرونی.
زحمت کارای دیروز رو دوش مامان و آبجی و بقیه ی عزیزان بود و کاملاً احساس کردم که مثل همیشه همه ی تلاش شون رو کردن که به من خوش بگذره و کاملاً هم موفق شدن!
همیشه به خدا گفتم که بزرگترین نعمت ها و دارایی های من تو این دنیا سلامتی و خانواده هستن، پس خدای بزرگ اونارو ازم نگیر...
متشکرم.
دیشب خواب دیدم یه آقایی که تو خواب من باهاش آشنا هستم، دو تا ببر نوجوان داره و منم حسابی باهاشون دوستم! اینقدر خوشگل و ناز بودن! منم همش نازشون می کردم و با هم بازی می کردیم. اسم یکی شون لئوناردو بود...
همین جا صراحتاً، با نهایت پشیمانی و با قلبی مالامال از اندوه اعلام می کنم:
خیلی ابله بودم
نقطه.
منم پلنگ برفی می خوام!
مطلبی که دیشب داشتم می نوشتم و وقتی به آخراش نزدیک شده بودم، طی اتفاقی نادر ناگهان سیستمم خاموش شد، از این قرار بود:
دیشب(که در واقع می شه پریشب) داشتم بعد از مدت ها وبلاگ قبلیم رو می خوندم. برعکس همیشه که موقع خوندنش پرت می شدم به اون حال و هوا و یاد ایام جوونیم می افتادم، این دفعه به دوستایی که به واسطه ی اون وبلاگ باهاشون آشنا شده بودم فکر کردم. نظرات رو تو حالت نمایش گذاشتم و شروع کردم هر پست رو به همراه نظراتش خوندم. دلم خیلی برای اون روزا و اون آدما تنگ شد. احساس کردم که الان چقدر تنها و منزوی شدم نسبت به اون موقع ها. چقدر اومدن بعضی آدما و نظراتشون برام لذتبخش و دلگرم کننده بود. من وبلاگ خونی رو با وبلاگ میرزا پیکوفسکی شروع کردم و اصلاْ هم یادم نیست که چطوری پام به اونجا باز شد. وقتی یه بار میرزا به وبلاگم اومد و نظر گذاشت، واقعاْ خوشحال شده بودم. با یکی دوتا از بچه ها رابطه ی دوستی مون از دنیای مجازی به دنیای حقیقی هم راه پیدا کرد و این خیلی برای من ارزشمند بود که از طریق یه صفحه، می شه این همه آدم به زندگی اضافه کرد، حتی اگه این آدما فقط یه اسم و نهایتاْ یه آدرس وبلاگ باشن.
وقتی بنا به دلایلی اونجا رو تعطیل کردم، سعی کردم اینجا بنویسم ولی اینجا هیچ وقت به دلم ننشست. شایدم به این دلیل بود که من دیگه اون آدم قبلی نبودم و حال و هوام عوض شده بود. هر چی که بود، نوشتن من رو روال نیفتاد که نیفتاد. وقتی دیشب وبلاگ خودمو خوندم، هوس کردم دوباره اونجا بنویسم. هرچند که دیگه نه من اون آدمم و نه از اغلب اون دوستام خبری دارم. انگار تو این یکی دو سال اخیر دنیای وبلاگ نویسی خیلی عوض شد. خیلی از آدمایی که می شناختم و نوشته هاشونو دنبال می کردم، نوشتن رو گذاشتن کنار یا فیلتر شدن. وبلاگ نویسی از اون حال و هوای قدیمی دراومد. شاید هم شبکه ها و سرویس های دیگه باعث شد که این سبک نوشتن از رونق بیفته. همه ی اینا باعث دلسردیم شد.
اسامی پایین، صفحه ها و آدمایی هستن که قدیما با هم رفت و آمد داشتیم. یاد همگی بخیر:
- مری...م(خاکستر خیس)
- مریم(سنگ صبور غریب)
- ... (مازیار-فتوبلاگ تصویر)
- آقا محسن(سیاوشون)
- جنجیل
- یاسین(باران خیال)
- محسن(آدم برفی)
- بلانش
- عباسحسینژاد(غیرممکن است)
- ژسیلن
- رامک
.....
و خیلی های دیگه.
نه..................
همش پرید..............
شاید فردا نوشتم![]()
فاینالی، ADSL در منزل جدید راه اندازی شد
- از اول اسفند نرفتم سرکار.
- مشغول گذراندن یه دوره ی فشرده ی تافلم.
- دنبال کارم.
- امروز بعد از چند ماه رفتم پیش استادم واسه نوشتن مقاله.
- نقطه.
